به گزارش تجارت نیوز، محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی نوشت:
یک
پس از تراژدی یک خیزش، سخن از بازگشت آن، تنها میتواند مضحک باشد. مارکس، کتاب هجدهم برومر لویی بناپارت را با تصحیح این ایدهی هگلی میآغازد که تاریخ ناگزیر خود را تکرار میکند: «هگل، در جایی بر این نکته انگشت میگذارد که همهی رویدادها و شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان، بهاصطلاح، دوبار به صحنه میآیند: او فراموش کرد اضافه کند که بار اول بهصورت تراژدی و بار دوم بهصورت مضحکه». در پرتو این گفتهی مارکس و مارکوزه، میخواهم بگویم، تکرار خیزشهای اجتماعی- سیاسی در ایران امروز، دیگر نه یک تراژدی که یک مضحکه است، اما همانگونه که مارکوزه میگوید، «گاه، تکرار یک عمل به شکل مضحکه، بس وحشتناکتر از صورت حقیقی و تراژیکاش است، تکرار خیزشها در صورت مضحکه در ایران نیز، بس وحشتناکتر از صورت تراژیکاش است. تراژیک/مضحکبودگی این خیزشها، نه به حکم «طبیعت»، که به اعتبار «تکرار» آنان است، و تکرار آنان نیز، از آنرو، مضحک میشود که همواره زمانی رخ میدهند که اهالی تدبیر آسوده در خفتارند و وقایع در راه را، نه به بو میشناسند، نه بر لب و دندان و گلو و بدن، نه در سوزش حدث، و نه حتی بعد ایام و شهور و بعد مرگ از قعر گور. آنگاه نیز، که صدای مهیب خیزشها از خفتار برمیخیزند، همچون کاروانیان داستان مولانا، هر کدام به تشخیص و علاج و دوایی متفاوت میگردند، و رنج جامعه افزون میکنند و حاجتاش ناروا.
دو
از جنبش سبز ۸۸ تا کنون، ایران پنج موج خیزشی را تجربه کرده است؛ هرکدام تراژیکتر/مضحکتر از قبلی. واقعاً در این «تکرارِ تکرار» چه رمز و رازی نهفته است که اهالی تدبیر آن را دید نتوانند و صدای پای آن شنیدن نتوانند و چرایی و چطوری و چگونگی آن شناخت و پاسخ نتوانند؟ شاید بگویید از آنرو که این خیزشها از جنس و نوع رخداد هستند، و رخداد را نشان و نشانهی آمدنی نیست. درست است که رخداد بنابر تعریف، امری حادث و غیرقابلپیشبینی است، اما رخدادها جز در سرزمینها (جغرافیاها)ی رخدادخیز (مستعد رخداد) حادث نمیشوند. اینگونه نیست که در میان مردمان رضامند و برخوردار از زندگی با کرامت و بامعنا که نه از احساس محرومیت، بیقدرتی، بیتأثیری، مهجوری، بیگانگی، حقارت، بیاعتمادی، و… رنج میبرند، و نه از ناامیدی از آمدن روزی که با آنان آشتی باشد، دفعتاً خیزشی در تمنای «زندگی» و «نیکزیستی» و «فردایی بهتر»، یا ارادهی به تغییر، حادث شود (حتی اگر به لحاظ نظری فرض چنین محالی محال نباشد). پس اگر با یک جغرافیای شورشگرانه (به تعبیر نویسندهی کتاب خشم شهری: شورش طردشدگان، مصطفی دیکچ) یا جامعهی شورشی مواجهایم، باید حداقل یک رگ اهالی قدرت نسبت به تکرار این خیزشها هوشیار باشد، و باید از استوارت هال بیاموزند که اگرچه هیچ نظریهپرداز علوم اجتماعیای قادر نیست بگوید «الف» یا «ب» در چه روز و چه ساعتی باعث ایجاد ناآرامیهای اجتماعی خواهند شد، اما میتوان گفت همانگونه که شب در پی روز میآید، جمعیتی مطرود که حس عمیق از بیعدالتی در آنها شکل گرفته باشد، دیر یا زود منفجر خواهند شد. حکم عقل حکومتی آن است که نسبت به تلنبارشدگی سوخت و جرقهای که میتواند آنرا شعلهور کند (آنگونه که فرانسیس بیکن به ما میگوید)، همواره هش داشت و هوشیار بود.
سه
طرفه آنکه باز هم باز، در هوشیارناگشتگی این یک رگ، با تکراری دیگر مواجه شدیم که تؤامان «تراژیک، بس بسیار تراژیک» و «مضحکه، بس بسیار مضحکه» بود: خیزش دی ۱۴۰۴. تراژیکبودن این خیزش، نهتنها از آنروست که تکرار خیزشهای قبلی است، بلکه از آنرو نیز هست که روایت آن قبل از آغاز یک روایت است، و پس از آغاز روایت دیگر. این خیزش، بسان بسیاری از خیزشها، بعد از آغاز، جام مشقت و خشونتی ورای تصور را لبریز کرد که روند و فرآیند آنان را دگرگونه نمود، و از پویش طبیعی خود خارج کرد، بهگونهای که شیوهی بسط خود را از اداره و ارادهی کنشگران نخستین و راستین خارج کرد، و چون باید رفتن، چون با گفتن، چون باید عملکردنِ متفاوتی را بدانان تحمیل نمود، و بدینترتیب، خیزشی که حاصل مجموعهای از علل و عواملی که در یک بازهی زمانی ایجاد شدهاند، بود، و روش و منشی اعتراضی غیرخشونتآمیز داشت را پس از آغاز، همچون بطری نوشابهی گازدار که تکان خورده باشد، در وضعیت پاشیدن محتوایاش به بیرون و تخریب قرار داد. مضحکهشدن آن نیز، نه صرفاً در تکرار آن، که دقیقاً در همین نقطهی آلودهشدن خیزش به اغراض و امراض متفاوت (داخلی و خارجی) و خشنشدن فزایندهی خصلت آن نهفته است، زیرا در این حالت، خیزش خود را «ور نم» (خود را میراندن، در خاک نهادن و بر روی خاک گل و ریاحین کاشتن) مینهد، و خود بر مزار خویش در سوگ و مرثیهای تکراری میشود.
چهار
بگذارید از منظری دیگر در تراژیک/مضحکبودگی این خیزش تأملی داشته باشیم. اگرچه ایرانِ امروز با توالی خیزشها مواجه است، اما هر خیزش در پیکرهی این زنجیرهی خیزشی، یک «متکثر تکین» است: خودش است و بیش از خودش و دیگر خیزشها. از اینرو، با هر خیزش، تراژدی تکرار میشود. میدانیم در خیزش دی ۱۴۰۴، شعارها تقریباً ادامهی همان شعارهای خیزشهای قبلی (با سویهی رادیکالتر و حذف برخی شعارها) بود. تاکتیکها و تکنیکها نیز، با اندکی تغییر، همان بودند که در خیزشهای قبلی (با سویهی خشنتر) تجربه شده بودند. سوژههای این خیزش، همچون سوژههای هیسترک خیزشهای قبلی، از نظم نمادین مقتدارنهی پدر تن زدند و بازگشت به دامان مادر را طلب کردند (با خصلتی بیشتر شورشی). بیتکلف و بدون شرط و شروط طبقاتی، ایدئولوژیک، قومیتی، جنسیتی، زبانی، سیاسی، در بازی نفی و انکار هم وارد شدند و در بازی با هم «یکی» گردیدند: یک وحدت طبیعی، همچون خانواده و خاندان و دوستان، یا با بیانی دیگر، یک زنجیرهی تفاوتها، یک استراکشن، کمونیتاس و انبوههی خلق، همچون «ما/نه»های قبلی (با فراگیری و سیالیت بیشتر) که بستر را برای شکلگیری نوعی کنش ریزومی– که در فرآیند آن، تولید «همنشانی» assemblage ممکن شد، و مجموعههایی از نیروهای نامتجانس و متفاوت در نسبت بایکدیگر قرار گرفنند، و با هر همنشانی، نوعی وحدت آفریدند، که بهنوبهی خود برآیند «باهمعملگری» co-functioning عناصر مختلف بود. هویتهای متفاوت مقاومت، بهمثابه یک «ارگان» (نه یک «ارگانیسم») یا بدن بدون اندام، به حرکت درآمدند، و امکان تشخیص اینکه این بدن بدون اندام چه میتواند بکند را از قدرت ربودند، و حس عمیق محرومیت و رنج خویش را در نمایشی تراژیک بر روی پرده بردند، و در وضعیتِ فقدان سیاستها و رویههای مؤثر برای پرداختن به نارضایتیهای برخاسته از وضعیت دوقطبی برخورداران و نابرخورداران، از خیزش و اعتراض تؤام با خشم خویش، نمایش «معضلات اجتماعی و بدکارکردی و کژکارکردیهای حکومتی و خواست عدالت و برابری» ساختند، و هرچه بیشتر از خشونتی که متحمل میگشتند هراسیدند، ترسناکتر و کنترلناپذیرتر شدند.
پنج
اما بهرغم این جغرافیای وسیع شباهتها (البته در کنار جغرافیای تفاوتها)، کسی نتوانست خیزش آخرین را قبل از حادثشدناش شناسایی و تدبیر کند: و این صورت مضحک این جنبش است. چرا قادر به این تشخیص و تدبیر نشدند؟ زیرا، نمیخواستند پا را از روی مین ذهنی خود بردارند و بر رخدادزایی شرایط (به علل ناترازیهای مدیریتی، و گسلها و شکافهای متقاطع و متراکم اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و قومیتی و جنسیتی) صحه بگذارند. چون همواره نگاهی از نزدیک به جامعه داشتهاند و همواره اسیر ذهن تقلیلگرای خود بودهاند. مصطفی دیکچ در کتاب خشم شهری، بهما میگوید: پرندهای را در قفس تصور کنید. اگر به قفس نزدیک شوید و فقط به یکی از میلههای آن چشم بدوزید رفتار پرنده برایتان سوالبرانگیز خواهد شد. به این طریق، شما به هیچچیز دربارهی ماهیت آن تکمیله، که احتمالاً مانع آن میشود که پرنده پرواز کند و به آزادیاش دست یابد، پی نخواهید برد. اما اگر از نگاهکردن به یک میله دست بردارید، کمی عقب بروید و به قفس نگاه کنید، برایتان واضح خواهد شد که چرا پرنده پرواز نمیکند و نمیتواند پرواز کند. تکمیلههای بهظاهر بیآزار، هنگامیکه به طریق خاصی کنار هم قرار بگیرند، بهمثابهی دیواری صلب، ساختار سرکوبگر مییابند.
شش
اکنون بر اهالی قدرت فرض است که به حکم تئوری بقا، در فاصله به خیزش دیماه ۱۴۰۴ بنگرند. تنها در اینصورت است که میتوانند در پس و پشتِ هر «جرقه»، سوخت تلنبارشدهای را ببینند که بیقرار شعلهورشدن است. آنان باید تلاش کنند به نقطهی صفر (آغازین) خیزش نزدیک شوند، تا دریابند آن سوخت تلنبارشده از چه روست؟ ترکیباش کدام است؟ نقش خویشتنشان در این انباشتگی چیست؟… و دریابند چرا بسیاری از مردمان خود را بسان پرندهای در قفس که امکان پرواز ندارد، میبینند؟ چرا این بسیاران به هر سو که مینگرند جز میله نمیبینند؟ چرا از فقدان ارادهای برای برداشتن میلهها، یا ناممکنی برداشتن هر یک از میلهها بیقیل و قال، در رنج هستند؟ نارضامندی و اعتراض آنان را سبب و مسبب کدام است؟ بهعنوان واپسین کلام، حرفهایام، به تعبیر سهراب سپهری، مثل یک تکه چمن روشن است: تا از اسارت آن آرا و عقاید، به بیان ابن میمون، که بدان مأنوس شدهاید و نسبت به آنها تعصب میورزید، و از اینرو، از توجه به اقوال مغایر امتناع میکنید، و نیز از بازنماییهای تحلیلی خویشتن رها نشوید، تا از آینهی تحلیلی خود زنگار نزدایید، تا شجاعانه با دهشتِ واقعیتِ این خیزشها مواجه نشوید، و تا با آنچه از شماست که برشماست، چشم در چشم نگردید، این چرخهی تراژدی- مضحکه ادامه خواهد داشت.
منبع: مشق نو