به گزارش تجارت نیوز، محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی نوشت:
یک
ما شاهد سقوط حقیقت
ما شاهد تلاشیِ انسان
ما صاحبان واقعه بودیم
چندی به زجر شعله کشیدیم
وینک درون خاطره دودیم
گفتند: «رو به اوج روانیم»
دیدیم سیر سوی هبوط است
شعر سپید نیست که خوانیش
این جعبهی سیاه سقوط است. (شفیعی کدکنی)
بیزاری از آنچه که هست و خواستِ آنچه که نیست، روحِ رنجورِ تاریخ اکنون ایران است. بسیاری ایرانیان، امروز از چیزی بیش از رنج خواستِ «نیکزیستن» رنج میبرند، و آن شاید آگاهی از «زیستن»ی باشد که از آنان دریغ شده است. واژگانِ تحتِ انقیاد، به شور و شورش آمدهاند تا این آگاهی را در برابر جزمها و ایدئولوژیهایی که میخواهند معنا یا هدفی برای رنجبردن بتراشند، و نازندگی اکنون را از مسئلهبودن بیاندازند و پذیرفتیاش سازند، صیانت کنند. این آگاهی نسبت به آن زندگی که میخواهند اما نمیبینند و آنکه نمیخواهند اما میبینند، همان «امر سیاسی» تاریخ اکنونِ ایران است. سیاست، در اینجا، پاسخی است به شیوهی بودنی که نه تنها حس نبودِ نیکزیستن دست از سرش برنمیدارد، بلکه حس فقدان زندگی، اخگری بر هر منظر و نظرش میافکند. این سیاست، مردمان را میخواند تا اکنونِ کشنده را بسان نبودِ سرنوشتسازِ نیکزیستن، نبودِ خواستِ اندیشیدن به خواستهای زندگی روزمره، و نبودِ خِرد بنگرند. سیاست، به آنان یاری میدهد تا نبودِ زندگی فضیلتمند، را رویت کنند، و از آنان میخواهد تا آن رنج را که در تن و جانشان زخم میزند، بهنوعی «امر سیاسی» و «فناوری مقاومت» تبدیل کنند.
دو
سیاست، همچنین بدانان میآموزد که ارادهی به نیکزیستن در گروی اندیشیدن به نبودِ آنچیزی است که ریکور «انگیزهی اخلاقی»، یعنی رویداشتن به نیکزیستی با و برای دیگران در نهادهای عادلانه، مینامد. آدمی، تنها زمانی بهراستی سیاسی (و از اینرو، انسان و جاندار خردمند) است که بتواند در کنش و واکنش با دیگران از عادلانهبودنِ جامعه سخن بگوید، و همسنخی سخن و اندیشه را، که با هم خرد و خردورزی را میسازند، نمایان کند، و از زبان، نه از زور، بهره گیرد تا با استدلال، دیگران را همراه سازد. سیاست، یعنی پدیدارکردنِ «نبود» بسان یک تباهی سیاسی، و آنگاه بررسی معنا، ریشهها، زمینهها، و پیآمدهای سیاسی- اجتماعی تباهی، و جستوجوی برونشو از آن. «نامیدنِ» زندگی نیک ناپدید، بیعملی شهروندان را به چالش میکشد، انگیزهی آنان به خواستهای سنجیده را میافروزد و حس مسئولیت را در آنها که در هستی و در شدناند، بیدار میکند، و آنان را به خودهای کنشگر و ارادهمندی تبدیل مینماید که به انگیزهی بهبود و بهزیستن با تباهی سیاسی- اجتماعی درگیر میشوند. سیاست، خواستِ زندگانی دیگری به جز این زندگی را، بهسخن درمیآورد و آرزوی سازماندهی پیوندهای اجتماعی از گونهی دیگر را، که در آن باهمبودگی و همکاری آزادانهی شهروندان مایهی کمالیابی و شکوفایی خودِ فردی و همگانیست، در میان میگذارد.
سه
سیاست، چون بر این صورت و سیرت میشود، و رسالت «تغییر زندگی» را بر دوش میکشد، انقلاب نام مییابد. انقلاب، همان امر سیاسیِ بهخشمآمده و رادیکایزهشده است، که اراده کرده است «بود» را «نبود» و «نبود» را «بود» کند. اما چه حادث میشود زمانیکه آن «بود» که انقلاب میکند، «نبود»ش به؟ چه میشود اگر آن «زندگیاندیشیِ» انقلابی، تبدیل به «مرگاندیشی» شود؟ چه میشود اگر انقلاب از اندیشیدن به خویش بهعنوان یک هستیِ همواره در صیرورت (شدن) بازماند؟ چه میشود اگر انقلاب به تباهی و بدزیستی و رنج و ناآزادی اقبال کند؟ در این حالت، با «مرگ انقلاب» مواجه هستیم، که بهسادگی از حافظهی سوژههای وفادار پاک نمیشود، و در شکلهای پنهانِ مخالفت، حضور بینابینی، غیبتهای تهاجمی، تشکلات مولکولی تودهی مردم در فضاهای عمومی، با شبکهها و کلمات عبور، ملاقاتهای شبانه و انفجارهای رعدآسای آن، بروز و ظهور مییابد… در این حالت، در آستانهی «تباهی»، یا به بیان فارابی، «مله تباه» و «تباهیآور» دیگر هستیم که باز بیانگر فوران آتشفشانیِ قوهی تخیل (بنطاسیا) تودههایی است که با سازوکارهای خطابی یا سخنپردازانه (ریتوریک) به جنبش آمده و از حکمت عملی و نظری سرمیپیچند، و میخواهند آن زندگی توام با ترومایی که تجربه میکنند را به هیبت و صورت نقشها و نقاشیهای عالم فانتزی خویش درآورند.
چهار
در این وضعیت، آنچه حادث میشود جایگزینی یک «مدینهی جاهله» بهجای «مدینهی جاهلهی» قبل است، و در این حالت، با بهرهای آزادانه از رازی، بار دیگر، دستگاه اقتدار یک الهیات ایدئولوژیک- انقلابی متفاوت، تودهها را از فرآوردهای خیال سیراب میکند، توان خردورزیشان را گرسنگی میدهد و در همان وضعیتِ کودکمزاجی و نابالغیشان، آنان را ابژهی میل و ارادهی معطوف به قدرت خود میگرداند. به بیان دیگر، آن طرح «برونشو» از ناوضعیت، جز به ناوضعیتی دیگر ره نمیبرد، و بدینسان، مردمان زیر آوار زندگیای فروریخته، بیعمر زندهاند و زندگی، زیستن نمیتواند. زندگی، در این حالت، تکرارِ تکرار است: تکرار ناخواستیها و حسرتِ خواستنیها. امروزش امتداد بیتفاوت دیروزش، و دیروزش همان پریروز و پسپریروزش، یا صدر تاریخاش ذیل تاریخاش است.
پنج
بیتردید، نبودِ نیکزیستی همبستهی نبودِ اندیشهورزی است. در فقدان اندیشهورزی، زندگی اجتماعی و سامان اخلاقیِ دروغین و دردناک و تهی از نیکی و حقیقتمندی حاکم خواهد شد که دیگر زیستن نمیتواناش دانست. در این وضعیت، از آنجا که کنش شهروندان و حاکمان بخردانه و اندیشهورزانه نیست، کسی از کرامت و عدالت و فضلیت برخوردار نیست، و زندگی تبدیل به یک سامان اخلاقی ویران و مرگآفرین و همبستهی روح تباه و تبهکار مردمان و حاکمان، میگردد، و خیر فردی و اجتماعی، امکان پیوند با یکدیگر ندارند، و کنشهای آدمیان با خرد رقم نمیخورد. پس، اگر میخواهیم نیکزیستی را تجربه کنیم، باید بیندیشیم. به زبان آدورنو، «اندیشیدن در خودِ خویش… کنشی ردکننده است؛ ایستادگیای است در برابر آنچه میخواهد خود را به زور بپذیراند» و جایگیر کند، و به بیان آلن بدیو، هر ایستادگیای، گسستی است با آنچه که هست، و برای آنان که درگیر گسستند، هر گسست با گسستنِ از خود آغاز میشود.» بنابراین، آن خردورزی و اندیشیدنی که باید رویاروی ناوضعیت پدیدار شود و قامت برافرازد، باید همچنین خویشتن و زمانه و زندگی فردی و اجتماعی را نقد و دگرگونه کند– و این دگرگونسازی، همانگونه که آدورنو تصریح میکند، نیازمند کنش سیاسیای بهنام حقیقت و عدالت است.
شش
از این منظر، نیکزیستی فردی و اجتماعی، نیازمند نیکتدبیری (سیاستِ نیک یا سیاست توام با عدالت) نیز هست. به بیان دیگر، در پرتو چنین سیاستی است که نظم اخلاقی یا زندگی اجتماعی (نیکزیستی) ممکن میگردد. در نگاه هگل و آدورنو، نظم اخلاقی یا زندگی اجتماعی، دربردارندهی کنشهای داوطلبانه، برانگیخته، و انگیزهمند انسانها در کالبد راه و رسم، آیینها، سنتها، نهادهای اجتماع، و نیز، نقشها و قانونهای پنهان و آشکاریست که همه در کنار هم زیستن شهروندان را شدنی میکنند. زندگی اجتماعی، روح جمعی «راستین» عینیشده است و نشانگر حس بنیادین وابستگی و همبستگیای است که در آن فضیلتهای مدنی و راه و رسم اخلاق معنای خود را برای شهروندان نگه میدارند، و گروه آدمیان– یعنی جامعه– قانون، دولت و سامان خود را مییابد. از اینرو، در این یگانگی است که آدمیانی که باید سازگار با قانون اخلاقی رفتار کنند– قانونی که از آگاهی عقلانی شهروندان مایه میگیرد و همان عقلانیت را در کار میکند– به هستیهای روحمند تبدیل میشوند؛ یعنی به شهروندانی دارای هویت جمعی، حقها و تکلیفها، و جهتگیری اخلاقی.
هفت
آنچه در اقتضای نیکزیستی گفتیم (یعنی اندیشهورزی و نیکتدبیری)، دقیقاً همان خواستی است که ایرانیان، امروز همچون دیروز، نه تنها در میان تدبیرگران خویش نمیبینند و نمییابند، بلکه آن را از مردمان نیز، دریغ میدارند، از اینرو، در تمنای ناکاماش گرفتار نوعی تروما شدهاند. چنانچه بپذیریم فقدان چیزی موجب تمنای آن، و تمنای ناکام آن موجب نوعی روانزخم یا ترومای سرکوبشده، و بازگشت این ترومای سرکوبشده همواره با نوعی خشم و خشونت همراه است، آنگاه راز درونپردهی نگاه و احساس و رفتار مردمان ایران امروز بر ما آشکار میشود. در قلمرو زیست فردی و جمعی انسان ایرانی، هر نشان و نشانهای که میبینی بیانگر تباهی و شکستی است در فراهمآوردن همان چیزی که قراربوده در آن پهنه و گستره برآورده شود، یعنی زندگی نیک و راستین. گویی، کنشهایی که در قلمرو اخلاق درونمایهی زیست اخلاقی یا نیکزیستی فرد را فراهم میآوردند، از کار افتادهاند. بدینرو، پند و اندرز اخلاقی دادن، دیگر کارگر نمیافتد. با بیانی آدورنویی، نه یک سرشت و انگیزهی شر در آدمیان، بلکه «فرهنگی سازماندادهشده به ناراستی و دروغ است که «اندیشهورزی خودانگیخته» و «بینشهای آزمونگر» مردمان را در نظر و عمل هردو سد کرده است. نظم نمادین ایدئولوژیک، امکان تجربهی خودِ خویش را از آنان ستانده است. از اینرو، فرد با درباختن امکان خودگری و خودشکوفایی و فردیتیافتگی بخردانه، پیوسته از نیکی و نیکزیستی سخن میگوید، اما هرگز به آن نمیرسند، و هرگز نیکی خود و جامعه که هریک دیگری را میانجیگری میکنند، تجربه نمیکنند.
هشت
برای برونشد از این وضعیت، و دستیابی به نیکزیستی، نه تنها جامعهی ایرانی امروز، بهتصریح آدورنو، نیازمند دگرگونسازی زندگی اجتماعی کنونی، در پرتو کنشی سیاسی آگاهانه است، بلکه سخت نیازمند خروج اصحاب تدبیر از پیلهی گفتمانی خویش، کمالیابی بخردانه، نهادینهکردن فضیلت در ساختار شخصیتی خویش، زندهکردن عقلانیت رها از سودای چیرگی، خردورزی دیالکتیکی و گفتوگویی خشونتپرهیز، است. اهالی قدرت و سیاست، به حکم استلزامات اکنونیتی که آنان را فراگرفته، نیازمند فراست– بهکارگیری ابزار عقلانی برای اهداف عقلانی، کاربست یا صورتبندی جزئی، مصداقی و موردی مفهومهای کلی نیک و عدل در یک کنش سیاسی ویژه هستند. بیتردید، آن حکومت که بر مردم باکرامت و بافضیلت ایران حکم میراند، لاجرم باید از طریق تأملی نقادانه در خویش در راه بلوغ گام گذارد. بلوغ، همان فضیلتبخشیدن به خود، بهعنوان هستیای باورمند به حق نیکزیستی آدمیان است… . همان اندیشیدن به یک شیوهی زندگی که انکار و عدوی ایدهی شبانی است که بر تمامی پهنههای زیست چنگ میافکند و رستگاری آدمی را با سرسپاری بیچند و چون به دیگریهای بزرگ گره میزند.
منبع: مشق نو