به گزارش تجارت نیوز، تاکر کارلسون معتقد است که لابی اسرائیلی به قدری ساختار حکمرانی را در آمریکا آلوده و فاسد کرده که دیگر امیدی به اصلاح مسالمتآمیز این ساختار وجود ندارد و مردم هیچ راه غیرخشونتآمیزی برای اعمال اراده خود بر این ساختار، نمییابند.
او معتقد است که ایران تنها کشوری است که در عمل به حمایت از لبنان برخاست و با این کار نشان داد این اسرائیل است که از شکلگیری آرامش و صلح در منطقه ممانعت میکند. او بر این باور است که حمله به ایران، در نتیجه روابط سیاسی آلوده به فساد در واشنگتن، طراحی و اجرا شد و در نهایت، جایگاه و قدرت ایران را استحکام بیشتر بخشید و نتیجه این تثبیت آن است که اکنون آمریکا و اسرائیل باید حضور ایرانی قدرتمند را پذیرفته و امتیاز بدهند.
ناامیدی از اصلاح مسالمتآمیز ساختار فاسد سیاسی در آمریکا
کارلسون صحبتهای خود را با اشاره به انتخاب ترامپ به عنوان رئیس جمهور آغاز میکند. او رأی به ترامپ را رأی اعتراضی به کل ساختار سیاسی آمریکا و نظام دوحزبی توصیف کرد؛ زیرا به باور او، دو حزب اصلی آمریکا در مسائل بنیادین مانند اقتصاد و سیاست خارجی تفاوت واقعی با یکدیگر ندارند و هر دو از خواست اکثریت جامعه فاصله گرفتهاند.
به عقیده کارلسون جذابیت ترامپ در این بود که بهعنوان گزینهای بیرون از نظم مستقر ظاهر شد؛ کسی که قرار بود «باتلاق» واشنگتن را خشک و ساختار قدرت را اصلاح کند و مسیر حکومت را به سمت مطالبات عمومی بازگرداند. اما از نظر او، اتفاق تکاندهنده این بود که ترامپ در نهایت خود به همان سیستم پیوست و در موضوعات کلان، بهویژه اقتصاد و سیاست خارجی، تفاوت معناداری با چهرههای سنتی قدرت در واشنگتن نشان نداد.
به همین دلیل، کارلسون این تحول را نشانهای عمیقتر از اصلاحناپذیری ساختار آمریکا تلقی میکند؛ یعنی وضعیتی که در آن مردم دیگر اهرم مؤثری برای تغییر مسالمتآمیز سیاستهای حکومت ندارند و همین احساس بیقدرتی، به باور او، میتواند جامعه را به سمت بحرانهای عمیقتر و حتی خشونت سوق دهد.
هیچ قدرتی در جهان نمیتواند بر جغرافیای ایران و تسلط آن بر تنگه هرمز غلبه کند
از نگاه کارلسون، قدرت ایران در معادله جنگ نه فقط از توان نظامی، برنامه موشکی یا ظرفیتهای سیاسی آن، بلکه پیش از هر چیز از موقعیت جغرافیاییاش در کنار تنگه هرمز ناشی میشود. او تأکید میکند که سیاستمداران آمریکایی غالباً نقشه و واقعیتهای فیزیکی منطقه را نادیده میگیرند و بیش از حد درگیر نظریهها، تصویرهای رسانهای و محاسبات انتزاعی هستند؛ در حالی که ایران بخش بزرگی از ساحلِ مشرف به یکی از حساسترین گلوگاههای انرژی جهان را در اختیار دارد و این واقعیت را نمیتوان با ناو هواپیمابر، بمباران یا فشار سیاسی از میان برداشت.
از نظر کارلسون، همین جایگاه باعث میشود ایران حتی بدون سلاح هستهای نیز یک قدرت واقعی و ماندگار باشد؛ زیرا تا زمانی که نفت، گاز و فرآوردههای هیدروکربنی برای اقتصاد جهانی اهمیت دارند، کنترل یا اثرگذاری ایران بر مسیر عبور بخش مهمی از انرژی جهان، به آن اهرمی ساختاری میدهد. بنابراین او نتیجه میگیرد که آمریکا و اسرائیل دیر یا زود ناچارند این واقعیت را بپذیرند که ایران از جغرافیای منطقه حذفشدنی نیست و هرگونه جنگ یا فشار، در نهایت با این محدودیت بنیادین روبهرو میشود.
آمریکا مجبور به امتیاز دادن و پذیرش ایران به عنوان یک قدرت اثرگذار است
کارلسون تأکید میکند که نتیجه واقعی جنگ، برخلاف تصور آمریکا و اسرائیل، نه تضعیف ایران بلکه ناگزیر شدن واشنگتن به پذیرش نقش تثبیتشدهتر ایران در نظم منطقهای خواهد بود. از نگاه او، آمریکا پس از تحمل هزینههای اقتصادی و راهبردی جنگ، ناچار میشود به امتیازاتی تن دهد که پیش از آغاز درگیری قابل تصور نبود؛ از جمله پذیرش نقش ایران در کنترل تنگه هرمز.
کارلسون این مسئله را نه یک انتخاب مطلوب برای آمریکا، بلکه پیامد اجتنابناپذیر واقعیت جغرافیایی و قدرت ساختاری ایران میداند؛ یعنی ایران به دلیل موقعیت خود در کنار گلوگاه انرژی جهان، حتی پس از حملات نظامی نیز حذفشدنی نیست و طرف مقابل باید بپذیرد که این کشور، با یا بدون سلاح هستهای، یکی از مراکز قدرت پایدار منطقه باقی خواهد ماند.
به همین دلیل، او دشواری اصلی را در پذیرش روانی و سیاسی آن از سوی آمریکا و اسرائیل میبیند؛ زیرا هر دو طرف خود را برای نظمی آماده کرده بودند که در آن ایران یا مهار میشود یا فرو میپاشد، اما اکنون باید با واقعیتی کنار بیایند که در آن ایران سهم بیشتری از قدرت منطقهای به دست آورده است.
لبنان قربانی تجاوزات توسعهطلبانه اسرائیل است و ایران تنها کشوریست که از لبنان حمایت میکند
نگاه کارلسون به تجاوزات صهیونیستی به لبنان، بسیار متفاوت از عمده تحلیلگران آمریکاییست. او توضیح میدهد ایران آتشبس را به توقف حملات اسرائیل به لبنان نیز مرتبط ساخت و از این طریق نشان داد این اسرائیل است که از شکلگیری یک آتشبس پایدار در سراسر منطقه ممانعت میکند.
کارلسون این رویکرد را تأیید کرده و لبنان را قربانی توصیف میکند که همواره هدف تجاوز اسرائیل قرار گرفته و تأکید میکند لبنانیها در چندین دهه گذشته بارها پیامدهای تجاوزات و سیاستهای توسعهطلبانه اسرائیل را تحمل کردهاند.
او سپس توضیح میدهد که تنها بازیگری که در عمل مسئله لبنان را در معادله آتشبس وارد کرد و برای آن هزینه داد، ایران است. کارلسون تأکید میکند ترامپ میتواند اسرائیل را به توقف حملات وادار کند، آن هم نه از طریق پیامهای رسانهای یا نشتهای خبری، بلکه از راه قطع واقعی حمایت نظامی، اطلاعاتی و مالی آمریکا از اسرائیل.
رابطه معیوب آمریکا و اسرائیل، پیامدهای سنگینی برای مردم آمریکا به همراه داشته است
کارلسون سپس تصویری از رابطهای معیوب میان آمریکا، اسرائیل و حلقههای نفوذ حامی اسرائیل ارائه میدهد که در آن، غرور راهبردی اسرائیل، حمایت بیقید و شرط واشنگتن و فشار چهرههایی مانند نتانیاهو و حامیان مالی و سیاسی اسرائیل به یکدیگر گره خوردهاند. از نگاه او، اسرائیل به دلیل دههها اتکا به پشتوانه نظامی و سیاسی آمریکا، به این تصور رسیده که میتواند بدون توجه به واقعیتهای منطقهای، خود را قدرت مسلط غرب آسیا بداند؛ در حالی که کارلسون آن را کشوری کوچک میخواند که ناچار است دیر یا زود بپذیرد ایران به عنوان یک مرکز قدرت پایدار در منطقه باقی خواهد ماند.
او انتقال سامانههای دفاع موشکی آمریکا از متحدان خلیج فارس به اسرائیل را نشانهای روشن از همین وارونگی میداند؛ یعنی واشنگتن حتی متحدان اقتصادی و امنیتی مهم خود مانند قطر، امارات و عربستان را در لحظه بحران در حاشیه قرار داده و اولویت دفاعی را به اسرائیلی داده که به عقیده کارلسون مسئول اصلی جنگ بوده است.
کارلسون درنهایت تأکید میکند چالش اصلی، ساختاری از نفوذ و فشار است که هم اسرائیل را دچار توهم قدرت و مصونیت کرده، هم منافع آمریکا و متحدان خلیج فارس را قربانی کرده، و هم ترامپ را به جنگی سوق داده که پیامدهای آن در نهایت موقعیت ایران را مستحکمتر میسازد.
لابی اسرائیلی، ساختار و رفتار سیاسی را در آمریکا، آلوده و مسموم کرده است
کارلسون نفوذ آیپک و لابیهای طرفدار اسرائیل را بخشی از بیماری عمیق در نظام سیاسی آمریکا میداند؛ به این معنا که در این ساختار، معیار اصلی پاداش و مجازات نه صداقت، استقلال رأی یا پایبندی به منافع عمومی، بلکه همسویی با مراکز قدرت، پول و نفوذ است. او با اشاره به نمونههایی مانند توماس مَسی و گراهام پلتنر میگوید افرادی که از سیاستهای اسرائیل یا تأمین مالی آن انتقاد میکنند، بهجای مواجهه با نقد سیاسی شفاف، هدف تخریب شخصیتی، اتهامزنی و برچسبهایی مانند افراطیگری، نازیبودن یا فساد اخلاقی قرار میگیرند.
در نگاه کارلسون، این رفتار نشان میدهد که نظام سیاسی آمریکا به مرحلهای رسیده که در آن افراد مستقل و منتقد تنبیه میشوند، اما کسانی که به منافع لابیها، ثروتمندان و ساختارهای قدرت خدمت میکنند، مصونیت و پاداش میگیرند. بنابراین مسئله از نظر او فقط آیپک یا اسرائیل نیست، بلکه سازوکاری فاسد و وارونه است که در آن حقیقتگویی هزینه دارد و دروغ، تخریب و تبعیت از قدرت به ابزار بقا و پیشرفت سیاسی تبدیل شده است.
منبع: فارس