به گزارش تجارت نیوز، وبگاه مدرن دیپلماسی با انتشار یادداشتی نوشت: آتشبس میان پاکستان و افغانستان شبیه یک «شبح» است؛ روی کاغذ وجود دارد، اما در میدان خبری از صلح نیست. در امتداد خط دیورند، این مرز بهجامانده از نقشهکشی استعماری قرن نوزدهم که افغانستان همواره نسبت به آن موضع گیری داشته، بیاعتمادی همچنان در حال افزایش است. پاکستان، پناهگاههای گروههای مسلح در آن سوی مرز را تهدیدی مستقیم علیه امنیت ملی خود میداند؛ در مقابل، کابل حملات پاکستان در داخل خاک افغانستان را نقض حاکمیت خود تلقی میکند.
میان این دو موضع متعارض، میز دیپلماسی غیرمعمولی شکل گرفته است. عربستان سعودی، قطر، ترکیه و چین همگی تلاش کردهاند از وقوع یک رویارویی گسترده دیگر جلوگیری کنند. مداخلات آنها در مقاطع حساس به کاهش تنش کمک کرده، اما نتوانسته ریشههای مناقشه را از میان بردارد. بنابراین، مشکل اصلی نبود یک توافق امنیتی روشن، جامع و قابل اجرا است.
چرا صلح میان اسلام اباد و کابل پایدار نیست؟
این وبگاه در ادامه آورده، روند دیپلماتیک کنونی پس از درگیریهای شدید مرزی در اکتبر ۲۰۲۵ شکل گرفت. ترکیه و قطر در دوحه به میانجیگری برای برقراری آتشبس کمک کردند و مذاکرات بعدی در استانبول نیز با هدف تقویت آن انجام شد. حتی در روند مذاکرات استانبول، پیشنهاد ایجاد سازوکار نظارت و راستیآزمایی مطرح شد. با این حال، اختلاف اساسی همچنان پابرجا ماند. پاکستان و افغانستان حتی درباره اینکه چه اقدامی نقض آتشبس محسوب میشود، توافق کاملی ندارند.
از نگاه کابل، آتشبس عمدتا به معنای توقف حملات نیروهای افغان و پاکستانی علیه یکدیگر است. اما اسلامآباد تعریف گستردهتری دارد و معتقد است حملات تحریک طالبان پاکستان (TTP) از خاک افغانستان نیز نقض توافق امنیتی محسوب میشود. بدین معنا که میتوان به دو ارتش دستور داد که آتشبس کنند، اما کنترل یک شبکه مسلح که در امتداد مرزی دشوار و پرنفوذ فعالیت میکند، به این سادگی امکانپذیر نیست.
دلیل بن بست دیپلماسی
همین مساله، تحریک طالبان پاکستان (TTP) را به دلیل اصلی بنبست رایزنی ها تبدیل کرده است. اسلامآباد خواهان اقدام آشکار و قابل راستیآزمایی افغانستان علیه نیروهای مسلحی است که از خاک این کشور فعالیت میکنند. کابل این ادعا را که به TTP پناه میدهد رد کرده و معتقد است پاکستان باید مشکلات امنیت داخلی خود را حل کند.این اختلاف، چرخهای خطرناک ایجاد کرده است. هر حمله بزرگ گروههای مسلح، فشار بر اسلامآباد برای واکنش را افزایش میدهد. اقدام نظامی پاکستان نیز به نوبه خود استدلال کابل را تقویت میکند که حاکمیت افغانستان هدف قرار گرفته است. یک طرف، انفعال افغانستان را تهدیدی علیه امنیت ملی خود میداند و طرف دیگر، اقدام نظامی پاکستان را تهدیدی علیه تمامیت ارضی و حاکمیت خود تلقی میکند.
دولت طالبان نیز با محاسباتی دشوار در داخل افغانستان مواجه است. طالبان افغانستان و TTP دو سازمان جداگانه هستند، اما پیوندهای تاریخی و ایدئولوژیک میان آنها وجود دارد. سرکوب گسترده TTP میتواند برای کابل پیامدهای سیاسی و امنیتی به همراه داشته باشد. پاکستان نیز با فشار معکوس روبهروست؛ ادامه حملات تروریستی، دفاع از «خویشتنداری راهبردی» را در داخل این کشور روزبهروز دشوارتر میکند. بنابراین، هیچیک از دو دولت نمیتواند امتیازی را که طرف مقابل مطالبه میکند، بهسادگی بپذیرد.
نقش هند و پیچیدهتر شدن معادله
مدرن دیپلماسی در ادامه آورد: گسترش روابط افغانستان و هند، لایه دیگری از بیاعتمادی را به این مناقشه افزوده است. هند از سال ۲۰۲۵ تعامل خود با دولت طالبان را افزایش داده است. امیرخان متقی، وزیر خارجه افغانستان، در اکتبر همان سال به دهلینو سفر کرد و هند نیز از بازگشایی سفارت خود در کابل خبر داد. دو کشور همچنین به دنبال تقویت روابط تجاری و افزایش استفاده از بندر چابهار ایران بودهاند.
برای کابل، این تعامل میتواند سرمایهگذاری، فضای دیپلماتیک و مسیرهای تجاری جایگزین فراهم کند. اما اسلامآباد روابط افغانستان و هند را در چارچوب گستردهتر رقابت خود با دهلینو میبیند. پاکستان همچنین بهطور علنی هند را به حمایت از گروههای مسلح فعال از خاک افغانستان متهم کرده است. این ادعاها همچنان اتهامات مطرحشده از سوی پاکستان بهطور مستقل اثبات نشدهاند، اما اهمیت سیاسی آنها را نمیتوان نادیده گرفت. تصور وجود پیوند راهبردی میان افغانستان و هند، نگرانی پاکستان از محاصره راهبردی را تشدید کرده و میانجیگری را دشوارتر میکند.
در نتیجه، مناقشه دیگر صرفا اختلافی بر سر TTP نیست، بلکه بهتدریج بخشی از رقابت گستردهتر منطقهای میان پاکستان و هند شده است. در مقابل، کابل نیز بعید است تلاش پاکستان برای تعیین چارچوب روابط افغانستان با دهلینو را بپذیرد. بنابراین، میانجی باید نگرانیهای امنیتی پاکستان را مورد توجه قرار دهد، بدون آنکه سیاست خارجی افغانستان را نیز به موضوعی برای مذاکره تبدیل کند.
چهار میانجی، یک میز شلوغ
از منظر تئوری، حضور چهار میانجی باید شانس دستیابی به مصالحه را افزایش دهد؛ اما در عمل میتواند فشار دیپلماتیک را پراکنده کند.
قطر به رهبران طالبان دسترسی قابل توجهی دارد و سابقه طولانی در تسهیل مذاکرات. ترکیه نیز با دو بازیگر روابط مناسبی دارد و در دیپلماسی منطقهای با تجربه است. عربستان سعودی از نفوذ مالی و قدرت نرم مذهبی برخوردار است. چین نیز بیشترین ترکیب نفوذ اقتصادی و راهبردی را در اختیار دارد. با این حال، این ظرفیتها هنوز در قالب یک چارچوب واحد هماهنگ نشدهاند.
در عوض، کانالهای مختلف دیپلماتیک، بخشهای متفاوتی از بحران را دنبال کردهاند: یک کانال بر توقف فوری درگیریها تمرکز دارد، دیگری بر گفتوگوی سیاسی، کانالی دیگر بر مشوقهای اقتصادی و دیگری بر مقابله با گروههای مسلح. نتیجه، نوعی پراکندگی فشار دیپلماتیک است. هرگاه فشار در یک مسیر افزایش پیدا میکند، هر یک از طرفین میتواند منتظر ابتکار دیپلماتیک دیگری بماند. در نتیجه، امتیازهای دشوار به تعویق میافتند و مسئولیت حلوفصل بحران میان چند بازیگر تقسیم میشود. حاصل کار، میزی شلوغ است که در آن همه نفوذ دارند، اما هیچکس بهطور کامل مسئولیت روند صلح را بر عهده نگرفته است.
با این حال، توصیف چهار میانجی بهعنوان بازیگرانی شکستخورده منصفانه نیست. ترکیه و قطر به برقراری آتشبس ۲۰۲۵ کمک کردند. عربستان سعودی و دیگر بازیگران منطقهای نیز از تلاشهای بعدی برای کاهش تنش حمایت کردند. چین نیز در ادامه، نمایندگان پاکستان و افغانستان را در سال ۲۰۲۶ در ارومچی بار دیگر پای میز مذاکره آورد.
این مداخلات مانع از آن شدهاند که دورههای رویارویی به یک درگیری مستمر میان دو کشور تبدیل شود. بنابراین، شکست آنها دقیقتر است اگر اینگونه تعریف شود: میانجیها در مدیریت بحران موفق بودهاند، اما در حل ریشهای مناقشه ناکام ماندهاند.
چه متغیری میتواند بنبست را بشکند؟
خروج از این بنبست به امتیازدهی هر دو طرف نیاز دارد. پاکستان نمیتواند واقعبینانه انتظار داشته باشد افغانستان TTP را یکشبه از میان ببرد. اسلامآباد باید به جای چنین مطالبهای، خواستار اقدامات قابل ارزیابی شود؛ از جمله محدود کردن جابهجایی نیروهای مسلح، اقدام علیه مراکز شناساییشده، قطع منابع مالی، تبادل اطلاعات و جلوگیری از نفوذ نیروهای مسلح از مرز.اگر کابل یک سازوکار معتبر راستیآزمایی را بپذیرد، اسلامآباد نیز باید در مقابل، دامنه اقدامات نظامی یکجانبه خود را کاهش دهد.
حملات هوایی ممکن است برخی اهداف مشخص را از بین ببرند، اما همزمان خشم عمومی در افغانستان را افزایش خواهد داد و به طالبان امکان می دهد موضوع مناقشه را از مسئله گروههای مسلح به مسئله حاکمیت افغانستان تغییر دهند. بنابراین، پاکستان باید بخشی از فشار نظامی خود را با خویشتنداری مشروط مبادله کند.
کابل نیز باید بخشی از چالش ها را بپذیرد. این کشور مجبور نیست تمام ادعاهای پاکستان را قبول کند، اما رد مطلق آنها نمیتواند برای همیشه سیاست امنیتی افغانستان باشد. راستیآزمایی مستقل میتواند راهی برای خروج از این بنبست باشد. اگر از خاک افغانستان علیه پاکستان استفاده نمیشود، راستیآزمایی میتواند موضع کابل را تقویت کند؛ و اگر شبکههای مسلح در خاک افغانستان شناسایی شوند، این کشور باید علیه آنها اقدام کند.
چنین سازوکاری میتواند با مشارکت پاکستان، افغانستان و یک میانجی مورد توافق دو طرف طراحی شود. کابل با پذیرش چنین سازوکاری حاکمیت خود را واگذار نمیکند؛ بلکه نشان میدهد حاکمیت ملی در کنار حقوق، مسئولیتهایی نیز دارد، از جمله جلوگیری از استفاده از خاک یک کشور علیه کشور دیگر.
چرا چین میتواند میانجی اصلی باشد؟
در میان چهار میانجی، چین از موقعیت مناسبتری برای هدایت چنین چارچوبی برخوردار است. پکن روابط اقتصادی و راهبردی عمیقی با پاکستان دارد و همزمان تعامل خود با افغانستان را نیز گسترش داده است. چین همچنین منافع مستقیمی در ثبات منطقه، توسعه مسیرهای ارتباطی و امنیت کارکنان و سرمایهگذاریهای خود دارد.مذاکرات ارومچی نشان داد که چین توانایی بازگرداندن دو طرف به میز مذاکره را دارد. اما پکن نباید صرفا به یک صدای دیگر در اتاقی شلوغ تبدیل شود. چین میتواند هماهنگکننده اصلی روند باشد؛ در حالی که قطر دسترسی و ارتباطات دیپلماتیک را فراهم کند، ترکیه از مذاکرات فنی حمایت کند و عربستان سعودی مشوقهای اقتصادی ارائه دهد. به این ترتیب، چهار کانال رقیب میتوانند به یک تقسیم کار دیپلماتیک تبدیل شوند.
آتشبس بدون سازوکار اجرا کافی نیست
پاکستان و افغانستان در نهایت به یک وعده موقت دیگر برای توقف تیراندازی نیاز ندارند؛ آنها به قواعد مشخص برای دوره پس از آتشبس نیاز دارند.یک توافق پایدار باید مشخص کند که چه اقدامی نقض آتشبس محسوب میشود، یک سازوکار معتبر راستیآزمایی ایجاد کند، افغانستان را به اقدامات قابل اندازهگیری علیه شبکههای مسلح متعهد سازد و در مقابل، خویشتنداری پاکستان را تضمین کند. مشوقهای اقتصادی و تجاری نیز باید بهگونهای طراحی شوند که پایبندی به توافق، سودمندتر از رویارویی باشد.
موضوع هند نیز باید با دقت مدیریت شود. پاکستان نمیتواند بهطور واقعبینانه انتظار داشته باشد کابل روابط خود با دهلینو را قطع کند؛ همانطور که کابل نیز نمیتواند نادیده بگیرد که رقابتهای منطقهای، نگرانیهای امنیتی پاکستان را تشدید میکند.عربستان سعودی، قطر، ترکیه و چین تاکنون دیپلماسی را زنده نگه داشتهاند، اما دیپلماسی در این پرونده بیشتر در قطع کردن چرخه بحرانها موفق بوده تا جلوگیری از بازگشت آنها.
در نهایت، میز مذاکرات به یک صندلی دیگر نیاز ندارد؛ به یک چارچوب واحد، یک سازوکار راستیآزمایی و یک میانجی اصلی نیاز دارد. تا زمانی که چنین چارچوبی شکل نگیرد، آتشبس میان پاکستان و افغانستان بیش از آنکه مسیری به سوی صلح باشد، صرفا فاصلهای میان دو بحران باقی خواهد ماند.