به گزارش تجارت نیوز، رابرت بی. زولیک، نماینده، معاون پیشین وزیر خارجه آمریکا از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۶ با انتشار یادداشتی در فارن افرز نوشت: حمله دولت ترامپ به کانادا و مکزیک، پایههای قدرت جهانی ایالات متحده را متزلزل میکند. روابط دوستانه با همسایگان، امنیت را تقویت ، منافع اقتصادی مشترک را افزایش و مقابله با چالشهای فراملی را آسانتر میسازد. همسایگان ضعیف، مشکلات را صادر میکنند.
امروز بسیاری از کاناداییها تعرفههای سنگین دونالد ترامپ، رییسجمهور آمریکا، و تحقیر کشورشان از طریق مطرح کردن ایده تبدیل کانادا به «ایالت پنجاهویکم» را حملهای علیه اقتصاد و استقلال ملی خود میدانند. در مکزیک نیز فشارهای اقتصادی ترامپ و تهدیدهای او درباره مداخله نظامی، نگرانیهای تاریخی عمیقی درباره هژمونی آمریکا در منطقه را دوباره زنده کرده است.
شراکت آمریکای شمالی طی چند نسل شکل گرفته است. در قرن نوزدهم، سیاست خارجی آمریکا عمدتا بر همین قاره متمرکز بود؛ جایی که این کشور برای کسب برتری با فرانسه، مکزیک، روسیه، اسپانیا، بریتانیا و جوامع بومی رقابت میکرد.
با تبدیل شدن ایالات متحده به یک قدرت جهانی در قرن بیستم، راهبردپردازان آمریکایی روابط آمریکای شمالی را امری بدیهی تلقی کردند. واشنگتن توجه خود را به اروپا، منطقه آسیا-اقیانوسیه و خاورمیانه معطوف کرد.
با این حال، از سالهای پایانی جنگ سرد، روسایجمهور آمریکا بار دیگر ضرورت سرمایهگذاری در آمریکای شمالی را درک کردند. رونالد ریگان زمانی وقتی در سال ۱۹۷۹ کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری را آغاز کرد، منطق راهبردی اش را بهروشنی بیان کرد: «کلید امنیت آینده ما ممکن است در این حقیقت نهفته باشد که کانادا و مکزیک هر دو بسیار قدرتمندتر از امروز شوند. زمان آن رسیده که دست از رفتار با نزدیکترین همسایگانمان بهعنوان بیگانگان برداریم».
برگ برنده آمریکا
ژئوپلیتیک با جغرافیا آغاز میشود و جغرافیای ایالات متحده مزیتی عظیم نسبت به دیگر قدرتهای بزرگ جهان در اختیار این کشور قرار داده است.
چین و روسیه هرکدام باید روابط خود را با ۱۴ همسایه مدیریت کنند؛ همسایگانی که بسیاری از آنها روابط دوستانهای ندارند یا از تاریخ درگیریهای گذشته ناراضی هستند. هند نیز باید با شش همسایه، از جمله یک رقیب هستهای، تعامل کند.
دسترسی هر سه قدرت به آبهای آزاد جهان نیز به عبور از گلوگاههای دریایی وابسته است. در مقابل، آمریکا دارای دو همسایه باثبات است که تهدیدی نمی باشند و همزمان در دو اقیانوس پهناور امکان کشتیرانی آزاد دارد.
از همین رو همکاری نزدیک با کانادا و مکزیک، امنیت داخلی آمریکا را تقویت میکند، سرمایهگذاری را جذب، نوآوری را افزایش میدهد، بازاری عظیم سرشار از منابع و نیروی انسانی ایجاد و به هر سه کشور کمک میکند با شبکههای جنایتکار، مهاجرت غیرقانونی و تهدیدهای مربوط به هوای پاک، آب و حیاتوحش مقابله کند.
با این حال، رفتارهای ترامپ، شرکای طبیعی آمریکا را از این کشور دور میکند. رییسجمهور آمریکا در حال نابود کردن دارایی ژئوپلیتیک ارزشمند است: یک پایگاه قارهای قدرتمند که واشنگتن از طریق آن قدرت جهانی خود را اعمال میکند.
چشمانداز قارهای
ویلیام سیوارد، وزیر خارجه آمریکا از سال ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۹، نخستین کسی بود که دریافت روابط خوب با همسایگان ایالات متحده میتواند نفوذ جهانی این کشور را افزایش دهد. او معتقد بود «کنترل این قاره به معنای داشتن منافع تعیینکننده در جهان است».
هنگامی که سیوارد در سال ۱۸۶۷ در حال مذاکره برای خرید آلاسکا از روسیه بود، اشاره کرد که آلاسکا و جزایر آلوتین «دستی دوستانه به سوی آسیا دراز میکنند». او همچنین تلاش کرد گرینلند، ایسلند، جزایر هاوایی و برخی جزایر کارائیب را خریداری کند، زیرا امیدوار بود این خریدها به تامین امنیت مسیرهای دریایی ایالات متحده کمک کند.
با این حال، سیوارد دریافت که آمریکا میتواند قدرت خود را نه فقط از طریق گسترش قلمرو، بلکه با تقویت پیوندهای اقتصادی نیز افزایش دهد. او از فتوحات امپریالیستی اروپا در سرزمینهای دیگر بیزار بود. همچنین با جنگ آمریکا و مکزیک در سالهای ۱۸۴۶ تا ۱۸۴۸ مخالفت کرد.
پس از پایان جنگ داخلی آمریکا در سال ۱۸۶۵، سیوارد مانع از آن شد که ژنرالهای آمریکایی، اولیسس گرانت و فیلیپ شریدان، برای سرنگونی ماکسیمیلیان هابسبورگ ــ آرشیدوک اتریشی که فرانسویها بهعنوان امپراتور مکزیک منصوب کرده بودند ــ به مکزیک حمله کنند.
به باورش حمله نظامی موجب تحریک خصومت مکزیکیها خواهد شد و مردم مکزیک خودشان میتوانند این حاکم تحمیلی را برکنار کنند؛ اتفاقی که در سال ۱۸۶۷ رخ داد.
سیوارد همچنین با همسایه شمالی آمریکا نیز از مسیر دیپلماسی تعامل کرد. در سال ۱۸۶۷، دولت بریتانیا مستعمرات خود در آمریکای شمالی را متحد کرد و کنفدراسیون کانادا را تشکیل داد؛ اقدامی که بخشی از هدف آن جلوگیری از حمله احتمالی واشنگتن به کانادا در واکنش به حمایت لندن از کنفدراسیون جنوبیها در جنگ داخلی آمریکا بود.
سیوارد در پاسخ، مسیر مسالمتآمیز داوری را برای حل اختلافات باقیمانده از جنگ با بریتانیا انتخاب کرد.
سیوارد تصور میکرد اتحادیهای در آمریکای شمالی باید بر پایه انتخاب آزاد کشورها شکل گیرد، نه اجبار یا فتح نظامی. او به قدرت جذابیت آمریکا باور داشت. از نظر او، تجارت میتوانست «خدای جدید مرزها» باشد؛ نیرویی که مرزها را بازتعریف و کشورها را به یکدیگر نزدیک کند.
ارنست پائولینو، زندگینامهنویس سیوارد، این دیدگاه را «قانون جاذبه امپراتوری سیوارد» نامیده است.
اما چشمانداز سیوارد در دهههای بعد کمرنگ شد؛ زیرا آمریکاییها توجه خود را به سمت غرب معطوف کردند و اهمیت روابط با همسایگان شمالی و جنوبی خود را کمتر مورد توجه قرار دادند.
جستوجو برای ثبات
در آغاز قرن بیستم، ایالات متحده هماهنگی قارهای را امری تضمینشده تلقی میکرد. انقلاب مکزیک در سال ۱۹۱۰ این احساس امنیت را از بین برد.
در دههای از درگیریهای خشونتآمیز که پس از آن شکل گرفت، حملات به شهرهای مرزی آمریکا و مصادره اموال آمریکاییان توسط انقلابیون و گروههای مسلح، واشنگتن را وادار کرد دو عملیات نظامی در داخل مکزیک انجام شود.
آمریکا بهسختی مانع از گرفتار شدن در جنگ فرسایشی مکزیک شد. شعار انتخاباتی وودرو ویلسون در سال ۱۹۱۶ با عنوان «او ما را از جنگ دور نگه داشت»، نهتنها به اروپا، بلکه به بحران مکزیک نیز اشاره داشت.
با این حال، بیثباتی در همسایگی آمریکا، این کشور را آسیبپذیر کرد. در سال ۱۹۱۷، امپراتوری آلمان پیشنهادی محرمانه برای اتحاد با دولت جدید مکزیک ارائه کرد؛ پیامی که توسط بریتانیا رهگیری شد.
بر اساس این پیشنهاد، در صورت ورود آمریکا به جنگ جهانی اول اگر مکزیک در کنار آلمان قرار میگرفت، برلین به این کشور برای بازپسگیری آریزونا، نیومکزیکو و تگزاس کمک میکرد.
ایالات متحده توانست روابط خود را با دولت اقتدارگرای تکحزبی که در دهه ۱۹۲۰ کنترل مکزیک را در دست گرفت، تثبیت کند. همانطور که پاملا استار، دانشمند علوم سیاسی، توضیح داده، واشنگتن استقلال همسایه جنوبی خود را پذیرفت، اما «در چارچوب محدودیتهایی».
تا زمانی که مکزیک امنیت آمریکا را تهدید نمیکرد، ایالات متحده در امور داخلی این کشور مداخله نمیکرد. ثبات مکزیک از به چالش کشیدن دموکراسی ضعیف، ملیگرایی حساس و اقتصاد بسته آن اهمیت بیشتری داشت.
این توافق حدود ۵۰ سال دوام آورد؛ دورهای که طی آن دو کشور راههایی برای همکاری پیدا کردند. برای نمونه، بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۶۴، براساس برنامه «براسرو» آمریکا حدود ۴.۶ میلیون مجوز کار موقت به شهروندان مکزیکی ارائه و بدینگونه کمبود نیروی کار در بخشهای کشاورزی، راهآهن و دیگر صنایع را جبران کرد.
قرن بیستم همچنین شاهد تبدیل شدن کانادا از یک قلمرو وابسته به بریتانیا به یک شریک مستقل و متحد آمریکای شمالی بود.
در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، آمریکا و کانادا پلها و تونلهایی ساختند تا مبادلات اقتصادی میان دو کشور افزایش یابد. کوردل هال، وزیر خارجه آمریکا، در سالهای ۱۹۳۵ و ۱۹۳۸ توافقهای مهم تجارت متقابل با کانادا را به سرانجام رساند.
پس از جنگ جهانی دوم، کاناداییها در کنار نیروهای آمریکایی در جنگ کره جنگیدند و با قدرت از ایجاد ناتو، توافق عمومی تعرفه و تجارت (گات)، سازمان ملل متحد و دیگر نهادهایی که نظم پس از جنگ را شکل دادند، حمایت کردند.
در دهه ۱۹۵۰، آمریکا و کانادا آبراه سنتلورنس را ساختند. دو کشور همچنین یک سامانه گسترده راداری برای نظارت بر حملات احتمالی موشکی از مسیر قطب شمال ایجاد کردند. در سال ۱۹۶۵ نیز توافقی برای ایجاد بازار یکپارچه و بدون تعرفه خودرو امضا کردند.
پیوندهایی که دو کشور را متصل میکند
روند ادغام آمریکای شمالی در دوران ریاستجمهوری رونالد ریگان سرعت گرفت.ارتباط نزدیک ریگان با نخستوزیر کانادا، برایان مالرونی، باعث شد مالرونی در سال ۱۹۸۵ پیشنهاد یک توافق گسترده تجارت آزاد را مطرح کند.
این تصمیم برای مالرونی ریسک بزرگی بود؛ زیرا کاناداییها نگران وابستگی اقتصادی یا سلطه آمریکا بودند، اما همزمان خواهان ایجاد قواعدی بودند که رفتارهای تجاری آمریکا را کنترل و سرمایهگذاری را تشویق کند.
دو کشور در سال ۱۹۸۷ به توافق رسیدند و کنگره آمریکا نیز سال بعد آن را تصویب کرد. انتخابات کانادا در سال ۱۹۸۸ عملا به همهپرسی درباره این توافق تبدیل شد؛ همهپرسیای که مالرونی در آن پیروز شد.
کارلوس سالیناس، که در همان سال ریاستجمهوری مکزیک را بر عهده گرفت، دریافت که توافقی مشابه میتواند اقتصاد کشورش را باز کند و سرمایهگذاری جذب کند.
مکزیک با بحرانهای بدهی، کاهش درآمدهای انرژی و فروپاشی مدل اقتصادی مبتنی بر دولتمحوری و انحصار حزبی چند دههای روبهرو بود؛ مدلی که اقتصادی متمرکز و بسته ایجاد کرده بود.
سالیناس برای خروج از رکود و پیشبرد اصلاحات، در سال ۱۹۹۰ گام جسورانهای برداشت و پیشنهاد توافق تجارت آزاد را به جورج اچ. دبلیو. بوش، رییسجمهور آمریکا، ارائه کرد.
کانادا در سال ۱۹۹۱ به مذاکرات پیوست و سه کشور در سال ۱۹۹۲ توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) را امضا کردند.
برای واشنگتن، نفتا چیزی فراتر از یک توافق تجاری بود. این توافق گامی مهم در مسیر آشتی تاریخی با مکزیک محسوب میشد؛ کشوری که پس از جنگ سال ۱۸۴۸ و از دست دادن نیمی از سرزمین خود، همچنان نسبت به آمریکا بیاعتماد بود.
مکزیک اکنون به آمریکا امید بسته بود تا به تحول اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن سرعت ببخشد. مذاکرهکنندگان مکزیکی امیدوار بودند از طریق حمایت از سرمایهگذاری، رقابت و مالکیت فکری، حاکمیت قانون را تقویت کنند.
اصلاحطلبان مکزیکی نیز از نهادهای آمریکا و کانادا الهام گرفتند تا دموکراسی چندحزبی و جامعهای بازتر ایجاد کنن
جورج بوش پدر، نفتا را یکی از پایههای راهبرد آمریکا پس از جنگ سرد میدانست. او در سال ۱۹۹۲ توضیح داد که این توافق «آغاز یک عصر جدید» و بخشی از «نظم نوین جهانی» است که به آمریکا کمک میکند خود را برای «چالشها و فرصتهای قرن آینده» آماده کند.
دولت بوش معتقد بود این شراکت میتواند علاوه بر ایجاد منافع اقتصادی، زمینه همکاری قارهای در حوزه سیاست خارجی، محیط زیست، مهاجرت و مبارزه با قاچاق مواد مخدر را نیز فراهم کند.
برخلاف مدل اتحادیه اروپا که بر تقسیم حاکمیت میان اعضا استوار است، ادغام اقتصادی از طریق نفتا قرار بود حساسیتهای ملی درباره استقلال و حاکمیت را حفظ کند.
جانشین بوش، بیل کلینتون، با چالش تصویب نفتا در کنگره مواجه شد؛ اقدامی که در نهایت با حمایت قابل توجه جمهوریخواهان به نتیجه رسید.
کلینتون تعهد واشنگتن به پروژه آمریکای شمالی را عمیقتر کرد و در جریان بحران پزوی مکزیک در سال ۱۹۹۵، وامی بزرگ در اختیار این کشور قرار داد تا از سرایت بیثباتی اقتصادی به آمریکا جلوگیری کند.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر و نگرانی از اختلال در اقتصاد به واسطه تروریسم، جورج دبلیو بوش نیز برنامههایی برای تضمین عبور سریع و امن خودروهای تجاری از مرزهای کانادا و مکزیک آغاز کرد.
با هم قدرتمندتر
مخالفان نفتا استدلال میکردند که این توافق باعث از دست رفتن بسیاری از مشاغل آمریکایی به نفع کارگران مکزیکی با دستمزد پایینتر خواهد شد، اما این نگرانیها در عمل تحقق نیافت.
این توافق هم از نظر اقتصادی و هم راهبردی موفقیتآمیز بود. در سال ۲۰۰۰، شش سال پس از اجرای نفتا، نرخ بیکاری آمریکا به ۳.۸ درصد کاهش یافت که پایینترین سطح در چند دهه بود.تورم کاهش یافت، بهرهوری افزایش پیدا کرد و دستمزدهای واقعی رشد کرد؛ بهویژه برای کارگران کمدرآمد.
این توافق همچنین سرمایهگذاری در خطوط راهآهن، خطوط لوله، شبکههای برق و زیرساختهای مرزی را افزایش داد و زنجیرههای تامین، بهخصوص در بخش تولید، کارآمدتر شدند.
تجارت کالا و خدمات میان آمریکا و کانادا از ۱۶۹ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۸ به حدود ۹۰۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۴ رسید. تجارت آمریکا و مکزیک نیز به نزدیک یک تریلیون دلار افزایش یافت؛ در حالی که پیش از نفتا کمتر از ۱۰۰ میلیارد دلار بود.
در این میان سرمایهگذاریهای فرامرزی موتور اصلی رشد بودهاند.
سرمایهگذاری مستقیم آمریکا در کانادا از ۶۱ میلیارد دلار پیش از نفتا به حدود ۷۵۰ میلیارد دلار افزایش یافت و سرمایهگذاری کانادا در آمریکا نیز از ۲۷ میلیارد دلار به حدود ۵۰۰ میلیارد دلار رسید.
سرمایهگذاری مستقیم آمریکا در مکزیک از ۱۵ میلیارد دلار به حدود ۱۳۰ تا ۱۵۰ میلیارد دلار افزایش پیدا کرد، در حالی که سرمایهگذاری شرکتهای مکزیکی در آمریکا از یک میلیارد دلار به ۴۰ تا ۵۰ میلیارد دلار رسید.
آمریکا منشا حدود ۶۰ درصد واردات کانادا و نزدیک به ۴۰ درصد واردات مکزیک است؛ بنابراین زمانی که اقتصاد این کشورها رشد میکند و شرکتها و خانوارهای آنها کالاهای بیشتری خریداری میکنند، اقتصاد آمریکا نیز سود میبرد.
رشد اقتصادهای دورتر چنین اثری برای آمریکا ندارد. برای مثال، زمانی که چین واردات خود را افزایش میدهد، آمریکا تنها شش تا هفت سنت از هر دلار اضافی هزینهشده چین را دریافت میکند.
معماران نفتا همچنین امیدوار بودند این توافق فرصتهای اقتصادی بیشتری در داخل مکزیک ایجاد کند تا مردم به جای مهاجرت به شمال، بتوانند در کشور خود شغل پیدا کنند.
به دلیل مشکلات اقتصادی مکزیک، تعداد مهاجران متولد مکزیک در آمریکا از حدود ۷۶۰ هزار نفر در سال ۱۹۷۰ به ۹ میلیون نفر در سال ۲۰۰۰ افزایش یافته بود.
اما تا سال ۲۰۱۰، مهاجرت مکزیکیها به آمریکا به تراز خالص صفر رسید؛ بیشتر مهاجرانی که از مرز جنوبی وارد میشدند، از آمریکای مرکزی و مناطق دیگر بودند و مکزیک به شریک مهم واشنگتن در اجرای قوانین مهاجرتی تبدیل شد.
ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود خواهان لغو نفتا بود، اما در آن زمان این توافق به قدری ارزشمند شده بود که کنار گذاشتنش امکانپذیر نبود. دولت او در نهایت به جای خروج از توافق، به مذاکره مجدد روی آورد و در سال ۲۰۲۰ نفتا را با توافق جدید آمریکا، مکزیک و کانادا (USMCA) جایگزین کرد.
توافق جدید، برخی مفاد مربوط به تجارت دیجیتال را بهروزرسانی کرد و سازوکارهایی برای رسیدگی به شکایتهای کارگری افزود، اما شروط پیچیده اش جهت حمایت از تولیدکنندگان خودرو در منطقه، رقابتپذیری جهانی این صنعت را کاهش داد.
این توافق همچنین حمایت از سرمایهگذاران خارجی در مکزیک را محدودتر و اعتماد به حاکمیت قانون در این کشور را تضعیف کرد.
ترمیم شکاف ها
این توافق تا سال ۲۰۳۶ منقضی نمیشود، اما ایده آمریکای شمالی هماکنون در وضعیت بحرانی قرار گرفته است.
دولت ترامپ امسال از تصویب تمدید این توافق تا سال ۲۰۴۲ خودداری کرد و تردید درباره آینده آن، سرمایهگذاری در کانادا و مکزیک را کاهش داده است.
مشکل بزرگتر این است که دولت ترامپ میخواهد آزادی عمل داشته باشد تا هر زمان که بخواهد توافق را نادیده بگیرد.
در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، دولت آمریکا تعرفههای سنگینی بر خودروهای کانادایی، فولاد، آلومینیوم، آهن، تجهیزات وابسته به فلزات، چوب و داروهای وارداتی اعمال کرد و مدعی شد این واردات تهدیدی برای امنیت ملی آمریکا هستند.
با توجه به اینکه آمریکا طی ۷۰ سال از ادغام این صنایع حمایت کرده و کانادا بیش از یک قرن شریک نزدیک نظامی واشنگتن بوده است، جای تعجب نیست که این اقدام باعث شوک و توهین به افکار عمومی کانادا شده است.تضعیف یا حتی فروپاشی روابط آمریکا با کانادا و مکزیک، یک فاجعه راهبردی خواهد بود.
داراییهای مشترک سه کشور، آمریکای شمالی را به یک بازیگر قدرتمند جهانی تبدیل کرده است. این قاره از قطب شمال تا نزدیکی مناطق گرمسیری امتداد دارد.
سه دموکراسی آمریکای شمالی در مجموع نزدیک به نیم میلیارد نفر جمعیت دارند و برخلاف بسیاری از اقتصادهای جهان، جمعیت آنها همچنان در حال افزایش است.این کشورها از نیروی کار ماهر، زیرساختهای یکپارچه و ظرفیت رقابتی بالا در کشاورزی، معدن، تولید و خدمات برخوردارند.
مردم آمریکای شمالی همچنین به فناوریهای پیشرفته، سرمایه مالی فراوان، استقلال انرژی و توانایی افزایش تولید نفت، گاز و انرژیهای تجدیدپذیر دسترسی دارند.
این مجموعه مزیتهایی ارزشمند برای بازی کردن در اختیار واشنگتن قرار داده است، نه چیزی که ترامپ باید آن را کنار بگذارد.از همین رو آمریکا باید به جای تقابل با اتاوا، همکاری با همسایه شمالی خود را در حوزه امنیت قطب شمال و دریایی، استخراج و تجارت مواد معدنی و نوآوریهای فناورانه افزایش دهد.
توانمندیهای کانادا در حوزه هوش مصنوعی، ظرفیتهای پژوهشی و منابع انرژی این کشور مکمل تواناییهای آمریکا هستند؛ همانگونه که منابع طبیعی و صنایع تولیدی کانادا در قرن بیستم چنین نقشی داشتند.
واشنگتن همچنین باید به مکزیک کمک کند ظرفیتهای بالقوه خود را بالفعل کند.
نفتا به مکزیک کمک کرد نهادهای اقتصادی قدرتمندتر و جامعهای بازتر ایجاد کند، اما فساد همچنان در دولتهای محلی و ایالتی، نهادهای قضایی، نیروهای پلیس و نظام آموزشی این کشور گسترده است.
بسیاری از مکزیکیها همچنان در اقتصاد غیررسمی فعالیت میکنند. گروههای قاچاق مواد مخدر و شبکههای جنایتکار نیز از ضعفهای حکمرانی در این کشور بهرهبرداری کردهاند.
با این حال، مکزیک با حمایت اطلاعاتی و فناوری آمریکا میتواند امنیت و حاکمیت قانون را بهبود بخشد. ایجاد نهادهای قویتر و قابل اعتمادتر، رشد اقتصادی را افزایش داده و این کشور را به شریک بهتری تبدیل خواهد کرد.
با این حال نیاز ترامپ به سلطه، رویکرد صفر و یک در اقتصاد و نگاه معاملهمحوری اش، او را از این سنت رهبران راهبردی جدا میکند.
اما رییسجمهور آینده آمریکا فرصتی برای تغییر مسیر خواهد داشت. ایالات متحده باید قدرت جذابیت خود را احیا کند و با احترام با همسایگانش رفتار کند تا یک شراکت سازنده قارهای را بازسازی و گسترش دهد.